در دوّمين روز از ماه رجب سال 212 هجرى، مدينه منوره و قريه(صريا) به پيشواز ولادت نخستين فرزند امام جوادعليه السلام شتافت و موجى از سرور و خوشحالى
اين بيت هاشمى را فرا گرفت. پدرش او را به نام جدّش. رضاعليه السلام، ونياى
اكبرش اميرالمؤمنين على عليه السلام خواند و كنيه اش را ابو الحسن ناميد.
القاب با مسمّاى حضرتش از سيما و سيرت بزرگواروپاك او حكايت مى
كنند.
القاب او عبارتند از: نجيب، مرتضى،هادى، نقى، عالم، فقيه،
امين، مؤتمن، طيّب و متوكّل.
چون به شهر سامرّاء منتقل شد و در محلهّ اى به نام عسكر مسكن
گرفت، عسكرى يا فقيه عسكرى نيز خوانده مى شد.
برخى گفته اند: شهر سامرّاء را عسكر مى ناميدند چون جايگاه
ارتش وسپاه بود و از همين رو امام هادى را (عسكرى) مى خواندند.
مادرش سمانه غربيه نام داشت.
كودك در زير
سايه پدرش رشد و نموكرد وپدرش اورا به دانش امامت مى پروريد و هر روز درفشى از علوم ومعارف دينى براى او بر مى
افراشت و وى را مى فرمود كه بدآنها
اقتدا كند.
در محرم سال 220 هجرى كه معتصم امام جوادعليه السلام را به عراق فراخواند، آن حضرت فرزند
خويش را در دامانش نشاند و از او
پرسيد:دوست دارى از سوغات عراق چه چيزى به تو هديه كنم؟ فرزندش پاسخ داد: شمشيرى كه گويى شعله آتش است.
امّا او نه آن شمشير را ديد و نه پدرش را كه او هرگز از اين
سفر بازنگشت.
شايد در روز
29 ذى قعده سال 220 هجرى، زمانى كه هشت سال بيشتر از عمر او نمى گذشت، وقتى خانواده اش او را هراسان ديدندواز
او پرسيدند: تو را چه مى شود؟
گفت: به خدا پدرم در اين لحظه ازدنيا رفت.
به او گفتند: چنين مگو.
امّا او پاسخ داد: به خدا اين چنين است كه مى گويم.
آن روز را يادداشت كردند، و همان بود كه اين كودك گفته بود.
وصيت پدرش در مورد جانشينى او قبلاً به سران طائفه شيعه رسيده
بود.
از اين رو پس از مرگ آن حضرت همه اجتماع كردند و امامت را
بدوسپردند.
)در اين باره در فصل نخست به تفصيل سخن گفتيم(.
در باقى دوران خلافت معتصم و نيز دوران خلافت واثق در همان
شهرپدر خويش اقامت كرد.
آوازه نيكى او در همه جا پيچيده بود.
چون متوكّل
به خلافت نشست ترسيد كه مبادا امام عليه السلام بر ضدّ او دست به كارقيام و شورش شود از اين رو وى را به سوى
خود طلبيد تا هم از نزديك اورا تحت نظر
داشته باشد و هم بتواند در مواقع ضرورى براحتّى بر وى فشاروارد كند.
به نظر مى رسد كه متوكّل پس از آنكه نامه هاى پى در پى از حجازمبنى بر آنكه اهالى مكّه و مدينه به آن
حضرت گرايش دارند دريافت كرد، خواستار
آمدن آن حضرت به نزد خود شد.
چنين مى نمايد كه متوكّل همسر خويش را در پى تحقيق از كسانى كه
اين نامه ها را براى او فرستاده بودند، روانه كرد.
از نحوه دعوت امام چنين بر مى آيد كه متوكّل از ناحيه آن حضرت
بشدّت احساس نگرانى مى كرده
زيرا با فرستادن گروهى بطور مخفيانه، چنان كه گذشت، درصدد تحقيق و تفحُص از اين امر بوده است.
متوكّل طى يك نامه ملاطفت آميز به امام هادى عليه السلام آن
حضرت را به سوى خود فرا خواند.
در اين
نامه چنين آمده بود: اميرالمؤمنين چنين ديد كه عبد اللَّه بن محمّد را به خاطر نا ديده انگاشتن حق شما و كوچك شمردن
منزلت و شأن شما و نيز نسبت دادن
برخى از مسائل به شما از مسئوليّت جنگ و نماز در مدينه از منصب ومقام بر كنار دارد.
زيرا اميرالمؤمنين
بى گناهى شما را در آن مسائل بخوبى مى داند و از صدق نيت و نيكو كارى و گفتار شما با خبر است ومى داند كه شما در صدد گرفتن كار
خلافت نيستيد.
عبد اللَّه بن محمد، قبلاً نامه اى به متوكّل نگاشته و امام را
متهم ساخته بود كه قصد دارد بر ضدّ خليفه دست به قيام و شورش زند.
امام عليه السلام نيزنامه اى به متوكّل نوشت و ساحت خود را از
اين اتهام مبرّا كرد.
متوكّل درادامه
نامه فوق چنين مى نويسد: اميرالمؤمنين به جاى عبداللَّه بن محمّد، محمّد بن فضل را والى مدينه مقرر كرده است و
به او فرموده است كه تو را مورد
احترام و تجليل قراردهد و به فرمان و نظر تو گوش سپارد تا بدين ترتيب به خداى واميرالمؤمنين تقرّب جويد.
امير المؤمنين به (ديدار) شما مشتاق است و دوست مى دارد بار
ديگربا شما تجديد عهد كند و به سيماى شما بنگرد.
چون امام هادى عليه السلام به سامرّاء آمد، متوكّل بر آن شد تا
از قدرومنزلت آن حضرت در نزد مردم بكاهد. از اين رو دستور داد امام را پيش از آنكه به نزد وى ببرند براى سه روز
در كاروانسراى گدايان منزل دهند.
غافل از آنكه
منزلت امام در پيشگاه خدا يابندگان پاك سرشت او بسته به منزلى كه در آن سكنى مى گيرد و يا ثروتى كه دارد نيست،
بلكه بسته به ميزان زهد او در دنيا
و اشتياقش بدانچه نزد خداست، مى باشد.
بنابر اين صبر و شكيب او بر اهانتها و آزارها، آن هم در راه
خدا، جز بر ميزان نزديكى او به خداوند نخواهد افزود.
يكى از پيروان
امام هادى عليه السلام به نام صالح بن سعد، در همان مكان متواضع به خدمت آن حضرت رسيده به وى گفت: فدايت شوم!
اينان خواسته اند نور تو را خاموش
سازند و تو را در ميان مردم رسوا كنند وبراى همين در اين جاى ناپسند فرودت آورده اند.
لكن امام عليه السلام يكى از كرامات خويش را به وى نماياند و
آنگاه فرمود: "هر جا
كه باشيم اين براى ما مهيّاست ما در سراى گدايان نيستيم".
به نظر مى
رسد كه آن حضرت در مدّت اقامت خود در سامرّاء رهبرى خط مكتبى را، به راههاى مختلف در دست داشته و از سكونت در
اين شهر ناخشنود نبوده است چنان كه
مى فرمايد: "مرا بر خلاف ميلم به سُرّمن راى آوردند و اگر مرا از اينجا اخراج كنند باز هم به رغم ميل من است.
راوى گويد: پرسيدم چرا؟ فرمود:چون هواى اين شهر پاك و آبش گوار
است و بيمارى اش كم".
كرامتهايى كه بر دستان آن حضرت آشكار شد چيزى جز نشانه اى
آشكار براى نماياندن نهايت محبّت خدا
به او و نتيجتاً نهايت ميزان محبّت او به خدا و تسليم و خشنودى اش بدانچه خداوند براى او در نظرداشت، نبود.
امام هادى عليه السلام ذكرى داشت كه به نظر مى رسد خود آن را
تكرار مى كرده است.
وى اين ذكر
را به شيعيانش آموخت و به آنان فرمود: از خداخواسته ام كه هر كس پس از مرگم، (به آرامگاهم آمد و) با اين ذكر
خدارا خواند دعايش را اجابت گويد.
اين ذكر چنين است: "يا عدتى عند العدد و يا رجائى و
المعتمد و يا كهفى و السند و يا
واحديا احد يا قل هو اللَّه احد، اسألك بحق من خلقته من خلقك و لم تجعل فى خلقك مثلهم احدا ان تصلّى عليهم و تفعل بى.
اين ذكر، در واقع ديباچه صفات امام و كليد شناخت اوست.
اوبنده اى بود كه خدا را خالصانه مى پرستيد و نمونه كاملى بود
از آنچه كه دراين حديث قدسى آمده است: "بنده
من! مرا فرمان بر، تا نمونه اى از من يا مثل من شوى.
من به چيزى مى گويم باش پس همان مى شود و تو هم به چيزى مى
گويى باش پس همان مى شود".
او بنده اى بود مطيع خدا و خدا هم موجودات را رام و فرمانبر او
كرداو از پروردگارش ترسيد و خدا هم هر چيز را از او ترسانيد.
ما بايدكرامتهاى
اهل بيت عليهم السلام را در اين چهار چوب قرار دهيم كه اين همان چهارچوب مناسبى است كه آنان خود و علم و كرامت خويش را در آن
نهادند.
به عنوان
نمونه وقتى كه خداوند برخى از آيات خويش را بر دست امام هادى عليه السلام ظاهر ساخت و يكى از دوستانش ظرفيت
تحمّل آن رانداشت و شيطان او را در اين
خصوص به وسوسه انداخت، امام فوراًكوشيد او را از اشتباه بيرون آورد.
لذا به وى فرمود: "امّا
آنچه در سينه تو خَلَجان كرد، پس اگر "عالم" بخواهد تو را ازآن آگاه مى
سازد.
خداوند بر غيب خويش كسى را مطلع نكرد مگر رسولى كه او را
پسنديد.
پس هر آنچه
نزد رسول است، پيش "عالم" هم موجوداست و هر آنچه رسول بر آن آگاه شد ، جانشينان او هم بر آن آگاهند تامبادا
زمين از حجّتى كه با او علمى باشد كه
به راستى گفتارش و جوازعدالتش دلالت مى كند، خالى نماند.
اى فتح!
بعيد نيست كه شيطان خواسته باشد براى تو شبهه اى ايجاد كندودر برخى از آنچه كه من با تو گفتم و تو را از آن آگاه
ساختم، گمان وترديد پديد آرد تا تو
را از راه خدا و صراط مستقيم او به در برد.
آنگاه تو خواهى گفت: "حال كه اينان چنينند، پس خدا يگانند".
پناه بر خدا! اينان (ائمه) مخلوق وپرورش يافتگان آلهى اند،
مطيع خدايندو در پيشگاه او خوارند و بدو متمايل.
پس چنانچه شيطان از ناحيه آنچه به تو باز گفتم، بر تو وارد شد
او را با سخنى كه با تو در ميان نهادم،سركوب كن.
فتح گويد: به آن حضرت گفتم: فدايت شوم! مشكل مرا، حَل كردى
وشبهه شيطان ملعون را با اين توضيح بر طرف ساختى.
در ذهن من آن بودكه شما خدا يگانيد.
فتح گويد: در اين هنگام امام هادى عليه السلام به سجده افتاد و
در سجودش مى فرمود: "اى آفريدگارم! من براى تو خوار و فرو تنم".
فتح گويد: او همچنان در سجده بود تا آنكه شب به سر رسيد.
كرامتهايى كه اينك براى شما بازگو مى كنيم به لطف همين
ارتباطاستوار ميان امام و پروردگارش بوده است.
پيروان امام
عليه السلام از دانشمندان ربّانى و مجاهدان صابر ، نيز همانند او،خدا را به اخلاص مى پرستيدند و خداوند هم پاداش
كردار صالح آنان راتباه نمى كند و
آنان را در دنيا، همچون آخرت، يارى مى رساند كه خودفرموده است.
)وَلَيَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ إِنَّ
اللَّهَ لَقَوِيٌ عَزِيزٌ )
و باز فرموه است: )وَمَن
يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ )
بدينسان خواهيم ديد كه چگونه امام مؤمنان را دعا مى كند و
خداچگونه دعايش را در حق آنان اجابت مى فرمايد.
يونس نقاش، يكى از دوستان امام است كه توفيق خدمتگزارى به امام
را يافت.
روزى لرزان
خدمت آن حضرت آمد و گفت: سرورم! تو راسفارش مى كنم كه در حق خانواده ام نيكى كنيد امام عليه السلام پرسيد: چه
خبراست؟ گفت: خيال فرار دارم.
امام لبخند زنان پرسيد: چرا؟ گفت:موسى بن بغا، نگين بى ارزشى
براى من فرستاد كه بر آن نقشى بنگارم.
موقع نقاشى
اين نگين دو قسمت شد و فردا وعده اوست كه نگين را بگيرد،موسى بن بغا هم كه حالش معلوم است، (اگر از اين امر آگاه
شود) يا هزارتازيانه به من مى زند و
يا مرا مى كشد.
امام فرمود: به خانه ات برگرد كه جز خير و نيكى چيز ديگرى
نخواهد بود.
چون صبح فرا رسيد، يونس لرزان خدمت امام آمد و عرض كرد:فرستاده
ابن بغا آمده تا نگين را بگيرد.
امام فرمود: برو كه جز خيرنخواهى ديد.
يونس پرسيد:
سرورم به او چه پاسخى بدهم؟ امام تبسمى كرد و فرمود: پيش او برو و ببين به تو چه مى گويد، هرگز جز خير چيزديگرى
نخواهد بود.
يونس رفت و خندان
بازگشت و به امام گفت: سرورم فرستاده ابن بغابه من گفت: كنيزكان سَرِ اين نگين خصومت كردند، اگر ممكن است آن
رابه دو نيم كن تا تو را بى نياز
كنيم.
امام عليه السلام فرمود: خدايا سپاس تو راست كه ما را از آنها
قرار دادى كه حق شكر تو را به جاى آوردند.
به او چه گفتى؟ يونس پاسخ داد: گفتم مرا مهلت ده تا در باره آن
فكر كنم كه چگونه اين كار را انجام دهم.
امام فرمود: درست گفتى.
محمّد بن فرج يكى از مجاهدان ثابت قدمى بود كه امام به او نامه
اى نوشت و وى را از بلايى قريب الوقوع آگاه كرد.
وى نقل مى كند: امام هادى عليه السلام
براى من نوشت: كار خويش فراهم آر و احتياط پيشه كن.
محمّد گويد:
من در مقام فراهم آوردن كارهاى خود بودم ونمى دانستم كه امام از چه رو چنين دستورى به من داده؟ كه مأمورى آمد و
مرا از مصر به زنجير بسته بيرون
برد و همه اموالم را توقيف كرد.
هشت سال در زندان بودم.
آنگاه نامه ديگرى از آن حضرت رسيد كه در آن گفته شده بود.
در طرف غربى (بغداد)منزل مكن.
گفتم در
زندان اين مطلب را براى من مى نويسد؟ واقعاً عجيب است! امّا ديرى نپاييد كه زنجير از دست وپايم گشودند و مرا
از زندان آزاد كردند.
چون محمّد بن فرج به عراق بازگشت، مطابق دستور امام در
بغدادتوقف نكرد و به سوى "سرّمن رأى" روان شد.
امام هادى عليه السلام همچنانكه به روا ساختن نيازهاى پيروانش
توجّه نشان مى داد در تأديب آنان نيز مى كوشيد.
در شرح زندگى امام باقرعليه السلام به اختصار پيرامون دانش امام سخن رانديم وگفتيم كه علم
امامان عليهم السلام به امور غيبى نه
امرى ذاتّى بوده كه فقط به سبب خصوصيتى بوده كه خداوند سبحان به آنها ارزانى داشته وبسته به تقديرى بوده است
كه حكمت خداوند آن را اقتضا مى كرده.
اين علم همچنين از راههاى گوناگونى در اختيار آنها قرار مى گرفته كه برجسته ترين اين راهها توارث علم از
پيامبر و از پدران پاك و بزرگوارشان
بوده است.
در حديثى از امام هادى عليه السلام كه بر اين نكته تأكيد شده،
آمده است: "خداوند
نهانِ خويش را بر كسى آشكار نساخت مگر براى فرستاده اى كه خود پسنديد.
پس هر آنچه
كه نزد رسول است نزد عالم نيز باشد و هرآنچه را كه رسول بر آن آگاه شد، اوصياى او نيز بر آن آگهى يافتند تا
مبادازمين خدا از حجّتى كه با او
دانشى است كه بر راستى گفتار و جوازعدالتش دلالت مى كند، خالى نماند".
يكى از ابعاد علم امام عليه السلام، الهام خدا به اوست بر حسب
آنچه كه حكمت بالغه اش اقتضا مى كند كه خود فرمود: )إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ )
"و در اين البته نشانه هايى است براى هوشمندان.
" بدين سان امام به لطف الهام خداوند ، زبانهاى
گوناگون را مى دانست و در اين باره روايات به حدّ استفاضه رسيده است.
از جمله آنكه از على بن مهزيار روايت كرده اند كه گفت: خدمتكار
خود را كه اهل "مقلابيه"بود، نزد امام هادى عليه السلام فرستادم.
خدمتكار شگفت
زده بازگشت از اوپرسيدم: فرزند، تو را چه مى شود؟ پاسخ داد: چگونه شگفت زده نباشم كه او )امام هادى( پيوسته با
من به زبان ما تكلّم فرمود آن چنانكه
گويى يكى از ماست.
من خيال كردم او بين مقلابيها زيسته است.
در اين باره روايتهاى ديگرى نيز وارد شده.
مبنى بر آنكه
امامان عليهم السلام به ديگر زبانها نظير فارسى و تركى و همانند آنها آشنائى داشته اند و به آموزش و الهام
الهى مردم را از حوادثى كه در آينده
انتظارشان رامى كشيد، آگهى مى دادند چنانكه در ارتباط با مرگ واثق، خليفه عبّاسى،اين امر به ثبوت رسيد.
از خيران اسباطى روايت كرده اند كه گفت: در مدينه بر امام هادى
عليه السلام وارد شدم.
آن حضرت به من فرمود: واثق چه مى كند؟ پاسخ دادم: او سلامت است.
پرسيد جعفر چه مى كند؟ گفتم: او را به بدترين احوال در زندان
محبوس ديدم.
پرسيد: ابن الزيات چه مى كند؟ گفتم: فرمان، فرمان اوست.
و من ده روز است كه ازپيش آنها بدين جا آمده ام.
در اين هنگام آن حضرت فرمود: واثق مُردوجعفر متوكّل بر جاى او
نشست و ابن الزيات نيز كشته شد.
پرسيدم: اين حوادث چه وقت واقع شد؟ فرمود: شش روز پس از خروج
تو از بغداد.
وحوادث همان گونه بود كه آن حضرت فرموده بود.
همچنين آن حضرت از مرگ متوكّل خبر داد زيرا بر او نفرين
كردونزديكان را خبر داده بود كه طى سه روز (آينده) مى ميرد.
هنگامى كه
فرمانده سپاهيان متوكّل آن حضرت را به سرّمن رأى مى برد، سلاح خويش را برداشت و دو بارانى نمدين و چند كلاه نيز
مهيّاكرد تا اگر با باد و بوران كه در
ايام تابستان اصلاً قابل پيش بينى نبود، روبه رو شد جانب احتياط رعايت كرده باشد.
بر خلاف انتظار سپاهيان،اين طوفانها واقع شد وعدّه اى از افراد سپاه كه در ركاب آن حضرت
بودندكشته شدند و امام به فضل خداوند جان
سالم به در برد.
علم و دانش آن حضرت در مناظره با يحيى بن اكثم كه در ميان
دانشمندان معاصر خود بزرگ بود، در پيشگاه خليفه تجلّى كرد.
ابن اكثم براى به تنگنا انداختن امام سؤالات دشوارى از او
پرسيد: ما اين ماجرا رادر فصل آينده بازگو خواهيم كرد.
يكى ديگر از
پيشگوييهاى امام هادى آن بود كه جوانى را كه درخنديدن زياده روى مى كرد، اندرز داد و او را از نزديكى وفاتش
آگاه ساخت و راستى پيشگويى آن حضرت
نيز چندى بعد به وقوع پيوست.
گويند: يكى از فرزندان خليفه، وليمه اى بر پا كرد و مردم را
بدان فراخواند.
امام هادى عليه السلام نيز جزو ميهمانان بود.
ما وارد مجلس شديم وهمين كه او را ديديم به احترام آن حضرت
زبان دركام كشيديم و سكوت كرديم.
جوانى در مجلس حضور داشت كه حرمت ايشان را رعايت نمى كرد و مى
گفت و مى خنديد.
حضرت به او
رو كرد وفرمود: اى جوان دهان را از خنده پر مى كنى و از ياد خدا غفلت مى ورزى با اينكه سه روزديگر در جرگه
اهل قبورى؟ گفتيم: اين خود دليلى
است (بر امامت حضرت) تا ببينيم چه مى شود جوان از بگو بخند دست كشيد و مؤدّب نشست.
غذا خورديم و خارج شديم.
فردا جوان مريض شد و روز سوم،در آغاز روز مرد و در پايان روز
به خاك سپرده شد.
امام هادى عليه السلام از خاندانى است كه احسان عادت آنها وكرم
وبزرگوارى،خوى ايشان است.
در تاريخ نوشته اند: ابو عمرو عثمان بن سعيد و
احمد بن اسحاق اشعرى و على بن جعفرهمدانى بر امام هادى عليه السلام وارد شدند.
احمد بن
اسحاق از وامى كه بر عهده داشت زبان به شكايت گشود پس فرمود: اى ابو عمرو (وى وكيل امام بود) به احمد بن اسحاق 30
هزار دينار و به على بن جعفر 30 هزار
دينارعطا كن و خود نيز 30 هزار دينار بردار.
راوى گويد اين معجزه اى است كه جز، شاهان آن را نتوانند انجام
داد و ما نظير چنين بخشش را نشنيده ايم.
ماجراى زير اوج ايثار امام هادى عليه السلام را بيان مى كند.
آن حضرت براى رفع نياز يكى از پيروانش، از راهى شگفت آور دست
به تلاش و كوشش زد.
بگذاريد به تاريخ گوش بسپاريم كه اين ماجرا را با تمام عظمتى
كه دارد براى ما نقل مى كند: محمّد بن طلحه گفت: روزى
امام هادى از سامرّاء بيرون آمد و براى انجام كار مهمى كه برايش پيش آمده بود، به
روستايى رفت.
مردى اعرابى آمد و سراغ آن حضرت را گرفت.
به وى گفتند: امام به فلان جارفته.
اعرابى به
دنبال امام بيرون شد و همين كه به آن حضرت رسيد از اوپرسيد: چه كار دارى؟ اعرابى گفت: من يكى از اعراب كوفه ام و
به ولايت جدّت على بن ابى طالب
عليه السلام تمسك نموده ام، مرا وام سنگينى است كه پرداخت آن بر من گران است و براى براورد ساختن آن كسى جزشما
را نمى بينم.
امام هادى به او فرمود: خاطر خويش خوش دار و چشم خود روشن.
سپس از او
پذيرائى كرد و چون صبح فرا رسيد امام هادى به او فرمود: ازتو در خواستى دارم تو را به خدا، مبادا كه در انجام
آن با من مخالفت كنى.
اعرابى گفت: من با تو مخالفت نمى كنم.
پس امام ورقه اى به خطخود نگاشت و در آن اعتراف كرد كه اعرابى
از وى مالى طلب دارد ومبلغى كه در آن نوشت زيادتر از وام اعرابى بود.
سپس به وى
فرمود: اين دستخط را بگير و چون به سامرّاء برگشتم ودربرابر كسانى كه دور و بر من جمع شده اند اين دستخط را
نشان بده و با من به درشتى وغلظت سخن
بگوى و مبادا كه از آنچه تو را گفتم سربتابى و بامن به مخالفت بر خيزى.
اعرابى گفت: آنچه گفتى مى كنم.
سپس دستخط را گرفت.
چون امام
هادى به سامرّاء رسيد وعدّه بسيارى از ياران خليفه و افرادديگر در محضر او گرد آمدند، اعرابى نزد آن امام حضور
يافت و دستخطرا بيرون آورد و آن را
مطالبه كرد و همچنانكه امام به او سفارش كرده بود، رفتار كرد.
حضرت با نرمى و مدارا با وى سخن گفت و زبان به پوزش گشود و او
را وعده داد كه قرض خود را ادا مى كند و خاطر او راخوش مى دارد.
اين ماجرا را به اطلاع متوكّل، خليفه عبّاسى، رساندندواو دستور
داد 30 هزار درهم براى امام ببرند.
چون اين
مبلغ را به امام رساندند، دست به آنها نزد تا اعرابى آمد،پس به او فرمود: اين مال را بردار و وام خويش ادا كن و
بقيه آن را بر اهل و عيال خويش
خرج كن و ما را معذور دار، اعرابى گفت: اى فرزند رسول خدا! سوگند به خدا كه من آرزوى گرفتن كمتر از ثلث اين مال
را داشتم ولى خداوند داناتر است كه
رسالت خويش را كجا بنهد.
پس پولها رابرداشت و رفت.
بياييد از پيشوايان خود درس ايثار و كرم بياموزيم.