نقل سليم بن قيس هلالى
سليم بن قيس اين قضيه را از سلمان و عبداللَّه بن عباس روايت مىكند كه گفتند:
«پس از بيعت با ابوبكر، بارها به دنبال على فرستادند اما على حاضر نشد نزدشان بيايد. عمر غضبناك برجست و خالد بن وليد، و قنفذ را صدا زد و دستور داد كه هيزم و آتش بياورند. سپس راه افتاد تا به در خانه على رسيد. فاطمه عليهاالسلام پشت در نشسته بود. پس از وفات رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله سرش را مىبست و جسمش نحيف و لاغر شده بود. عمر در زد، سپس ندا داد: پسر ابىطالب! در را باز كن. فاطمه عليهاالسلام گفت: عمر! تو را با ما چه كار، ما را به حال خودمان رها نمىكنى؟! گفت: در را باز كن و الّا خانه را به رويتان آتش مىزنيم. فاطمه گفت: عمر! از خداوند عزوجل پروا ندارى، در خانهام بر من وارد مىشوى و بر من هجوم مىآورى؟! عمر حاضر نشد برگردد. آتش خواست و در را آتش زد. در سوخت. پس عمر آن را به داخل راند. فاطمه به سوى او آمد و فرياد كشيد: پدر! يا رسولاللَّه...». [1]
نقل طبرى
محمد بن جرير طبرى (متوفاى 310)، فقيه و تاريخنگار برجسته اهل سنت در تاريخ خود، رويداد فجيع هتك حرمت به خانهى وحى را چنين بيان مىكند:
«أتى عمر بن الخطاب منزل علىّ وفيه طلحة و الزبير و رجال من المهاجرين، فقال واللَّه لاُحرقنّ عليكم أو لتخرُجُنّ إلى البيعة، فخرج عليه الزبيرُ مُصلِتاً بالسيف فعثر فسقط السيف من يده فوثبوا عليه فأخذوه».[2] «عمر بن خطاب به در خانهى على آمد، در حالى كه گروهى از مهاجران در آنجا گرد آمده بودند. وى رو به آنان كرد و گفت: به خدا سوگند! خانه را به آتش مىكشم مگر اين كه براى بيعت بيرون بياييد. زبير از خانه بيرون آمد در حالى كه شمشيرى بر دست داشت، ناگهان پاى او لغزيد و شمشير از دست او بر زمين افتاد. در اين موقع ديگران بر او هجوم آورده و شمشير را از دست او گرفتند».
اين صحنهى تاريخى، حاكى از آن است كه اخذ بيعت براى خليفهى اول، با تهديد و ارعاب صورت گرفته و آزادى و انتخابى در كار نبوده است حال، آيا اين نوع بيعت ارزشى دارد يا نه؟ خواننده بايد در آن داورى نمايد.
نقل علامه مجلسى از زبان عمر
علامه مجلسى عهدنامهاى از خليفه دوم براى معاويه در بحارالانوار آورده كه ماجراى خود را با زهرا عليهاالسلام در آن حكايت كرده است.[3]
از جمله در آن آمده: «به خانه على آمدم تا مگر او را به زبانى بيرون كشم. كنيزك فضّه كه به او گفتم: به على بگو براى بيعت با ابوبكر بيرون آيد كه مسلمانان بر خلافت او اجماع كردهاند; گفت: اميرالمؤمنين مشغول است. گفتم: اين را فراموش كن و به او بگو بيرون آيد و الّا داخل مىشويم و او را به اكراه بيرون مىآوريم.
فاطمه بيرون آمد. پشت در ايستاد و گفت: اين گمراهان دروغگو; چه مىگوييد؟ و چه مىخواهيد؟ گفتم: فاطمه! گفت: عمر! چه مىخواهى؟! گفتم پسر عمويت را چه شده كه تو را براى پاسخ فرستاده و خودش پشت پرده نشسته است؟
گفت: اى شقى! طغيان تو مرا بيرون آورد و حجت را بر تو تمام كرد...
گفتم: اين اباطيل و افسانههاى زنانه را از سرت بيرون كن و به على بگو بيرون بيايد.
گفت مورد احترام ما نيستى، عمر! مرا از حزب شيطان مىترسانى؟ در حالى كه حزب شيطان بس ضعيف است.
گفتم: اگر على نيايد، هيزم مىآورم و خانه را به روى ساكنانش آتش مىزنم، و آنان را به آتش مىكشم يا على را براى بيعت مىبريم. تازيانه قنفذ را گرفتم و زدم. به خالد بن وليد گفتم: تو با مردان هيزم فراهم كنيد. خودم خانه را آتش مىزنم.
فاطمه گفت: اى دشمن خدا و دشمن رسول او و دشمن اميرالمؤمنين. فاطمه دستهاى خود را پشت در گذاشت تا مرا از باز كردن در بازدارد خواستم در را باز كنم. نتوانستم. پس با تازيانه به دستهايش زدم چنانكه دردش گرفت و من صداى ناله و گريهاش را مىشنيدم. نزديك بود كه نرم شوم و از دم در بازگردم، اما كينههاى على و حرص او به خون دليران عرب را به ياد آوردم... پس لگدى به در زدم كه فاطمه شكمش را به آن چسبانده بود و پشت آن پنهان شده بود. چنان فرياد زد كه گمان كردم كه فريادش مدينه را زير و رو كرد شنيدم كه گفت: پدر! يا رسولاللَّه! اينگونه با حبيبه و دخترت رفتار مىشود؟ آه: فضّه! مرا بگير كه به خدا قسم جنين داخل شكمم كشته شد. و شنيدم كه او را درد زايمان گرفته است. او به ديوار تكيه داده بود. در را به داخل راندم و داخل شدم. به گونهاى در مقابلم ايستاد كه جلوى ديدم را گرفت. از روى مقنعه چنان به گونهاش سيلى زدم كه گوشوارهاش كنده شد و روى زمين افتاد. على بيرون آمد. چون احساس كردم كه مىآيد، به سرعت بيرون دويدم و به خالد و قنفذ و كسانى كه با آن دو بودند، گفتم: از خطر بزرگى نجات پيدا كردم».
در روايت ديگرى آمده: «جنايت بزرگى مرتكب شدم و اينك بر خودم ايمن نيستم. اين على است كه از خانه بيرون آمده. همه با هم طاقت او را نداريم. على بيرون آمد. فاطمه دستانش را به سر برد تا آن را باز كند و از آنچه به او رسيده بود، از خداى بزرگ استغاثه كند. على، پيراهنش را روى فاطمه انداخت و به او گفت: دختر رسول خدا! خداوند پدرت را براى جهانيان رحمت فرستاده است، پس تو نيز، اى سرور زنان! براى اين خلق نگونبخت رحمت باش نه عذاب. درد زايمانش سخت شد. وارد خانه شد و جنينى را سقط كرد كه على او را محسن ناميد.
جمعيتى زياد فراهم كردم نه براى مقابله با على بلكه قلبم به آنان محكم شود. آمدم و او را كه در محاصره قرار داشت، از خانهاش بيرون آوردم... ابوبكر مىگفت: واى بر تو عمر! چه كارى بود كه با فاطمه كردى؟!».[4]
*****************************
آرزوى حضرت زهرا در ترك دنيا
محدث اربلى، از علماى ارجمند قرن هفتم و صاحب «كشفالغمه فى معرفة الأئمه» در مورد آرزوى مرگ، در دل و جان دختر گرامى و با فضيلت پيامبر عاليقدر اسلام، بيان روشن و توضيحات مفيد و روشنگرى دارد كه بازگويى آن در بر دارندهى نكتههاست. از اين رو شمهاى از آن گفتار به صورت اختصار در اينجا نقل مىشود. وى مىگويد:
«طبيعت بشر بر حب ذات و علاقه به ادامهى حيات خويش نهاده شده است. عموما بشر از مرگ گريزاتن و عاشق و علاقمند حيات و زندگى خويش است. انبياى الهى هم با آن همه عظمت و جلالت قدر و فضيلت، باز از اين قاعده مستثنى نيستند، و در اين علاقه با عموم مردم شريك و يكساناند. داستان حضرت آدم (ع) با آن همه طول عمر و مدت زندگىاش باز هم آرزوى حيات و ادامهى زندگى را داشت و هميشه از خداوند متعال آرزوى عمر طولانى و زندگى بيشتر مىكرد، خود گواهى بر اين حقيقت است.
حضرت نوح (ع) كه از لحاظ سن و سال در حدى بود كه به تصريح قرآن مجيد، تنها 950 سال در ميان قوم خود به دعوت مردم و تبليغ راه حق و توحيد مشغول بود، وقتى اجلش فرارسيد هنوز از زندگى سير نبود. زيرا چون در لحظات آخر از او پرسيدند كه دنيا را چگونه يافتى؟ پاسخ داد: «دنيا را خانهاى ديدم داراى دو در، كه از يك در به اندرون آيند و از در ديگر بيرون روند» و مفهوم اين جمله، شدت علاقه به حيات و دشوارى جدايى از دنيا را در نظر آن پيغمبر كهنسال و منادى توحيد نشان مىدهد.
و يا حضرت ابراهيم (ع) از حقتعالى خواسته بود كه تا او خودش آرزوى مرگ نكرده است، او را از دنيا نبرد.
و يا حضرت موسى (ع) در مفارقت از دنيا و به هنگام فرارسيدن آخرين لحظات عمر، با ملكالموت محاجه و گفتگو داشت و دل از دنيا نمىبريد.
آرى اينها، فقط شمهاى از احوال انبياى عظام بود كه با وجود علو درجه و رفعت شأن و عظمت مقام، باز از دنيا سير نمىشدند و به ترك حيات و قطع زندگى رغبت نداشتند...
ولى فاطمهى زهرا (ع) با آن سن و سال اندك و در عنفوان جوانى، چنان با شور و شوق در انتظار مفارقت از دنيا و ترك حيات بود كه دريافت خبر رحلت خويش از پدرش را جشن و سرور تلقى مىكرد، و بسيار خوشحال و شادمان بود كه زودتر بر پدر بزرگوارش نزول خواهند كرد. و اين امر، يكى از اسرار عظمت روحى و معنوى اهلبيت (ع) است كه در آنان به وديعت نهاده شده، و امرى است كه تنها به آنان اختصاص دارد».[5] همين معنى را فاطمه (ع) خود نيز ضمن همان خطبهى شورانگيزى كه در مسجد مدينه و در حضور جمع كثيرى از مردم ايراد كرد، بيان فرموده است. بدينصورت كه حضرتش در آن گفتار كوبنده و پرشور، پيرامون رحلت پدر بزرگوار خود مىگويد:
«خداوند او را با رحمت و رأفت خويش به سوى جوار خود قبض روح فرمود، و از مشقت و رنج و درد اين دنياو تحمل وزر و بال آن آسوده ساخت و مشمول رضوان و خشنودى خود نمود».[6]
اين جملات عميق، خود مىتواند بازگوكنندهى ديدگاه كلى و عمومى زهرا (ع) نسبت به مرگ و انتقال از اين جهان باشد. در واقع اين سخنان پرمعنى، نگرش و جهانبينى زهراى اطهر (ع) را ترسيم مىكند و نشان مىدهد كه در نظر او، رخت بربستن از اين جهان و شتافتن به سوى باقى، عالىترين راه رهايى از مشقات دنيا و رسيدن به جوار رحمت و رأفت حق است. لذا كسى كه چنين ديدگاهى نسبت به مرگ دارد، طبيعى است كه در مورد مرگ خود نيز از همين ديدگاه به مسأله مىنگرد. آنچه از بيان زهرا (ع) در مورد رحلت پدر بزرگوارش استفاده مىشود، در حقيقت تأييدى استوار، بر همان عامل روحى و معنوى در نهاد اوست كه باعث مىشود تا از شنيدن خبر رحلت خود نيز شادمان گردد.
در روايت وارد است هنگامى كه فاطمه زهرا عليهاالسلام با تمام توان در دفاع از ولايت اميرالمؤمنين و حكومت اسلامى برآمد در اين مسير به مصيبتها و ناگواريهاى گوناگون گرفتار شد. پس از آنكه اميرالمؤمنين عليهالسلام را از حكومت كنار ديد و حادثهى غدير را فراموش شدهى امت وقت ديد و آن هنگام كه فدك و حقوق اقتصادى خود را در دستان نامردان نااهل ديد و در دفاع از حقوق خود نااميد گشت و پس از آنكه حريم و حرمت اهلبيت را توسط هتاكان منافق محل امنى نيافت، و آنگاه كه حتى مردم را از صداى گريههاى خود دلتنگ ديد دست به دعا برداشت و آرزوى ملاقات با خدا و رسول خدا را نمود. در كتاب نهجالحياة آمده است: دربارهى شكوهها و غمهاى جانكاه حضرت زهرا عليهاالسلام پيامبر گرامى اسلام به اصحاب خويش خبر داده و فرمود:
"دخترم آنچنان در امواج بلاها و مصيبتها، غمناك و نگران مىشود كه دست به دعا برداشته، از خدا آرزوى مرگ و شهادت كند، مىگويد:"
يا رب انى قد سئمت الحياة و تبرمت باهل الدنيا فالحقنى بأبى الهى عجل وفاتى سريعا.
(پروردگارا! از زندگى خسته و روى گردان شدهام و از دنيازدگان، بلاها و مصيبتهاى ناگوار ديدهام، خدايا مرا به پدرم رسول خدا متصل گردان و مرگ مرا زود برسان.) [7]
علل بيمارى و شهادت حضرت زهرا
با وجود سفارش آن حضرت به نهان داشتن شرايط جسمى و وضعيت روحىاش پس از آن رويدادهاى تلخ، و با وجود رازدارى امير مؤمنان، سرانجام خبر بيمارى بانوى بانوان در مدينه منتشر گرديد و همگان از شرايط آن حضرت آگاه شدند. لازم به يادآورى است كه فاطمه عليهاالسلام از بيمارى سختى شكايت نداشت كه غيرقابل مداوا برسد، بلكه آنچه او را سخت رنج مىداد و پيكرش را آب مىكرد، امواج دردها و مصيبتها و رنجهايى بود كه هر روز بر آن افزوده مىشد و اين فشارها بود كه بر رنج و بيمارى برخاسته از صدمات وارده در يورش به خانهاش، كمك مىكرد تا بانوى سرفراز گيتى را به بستر شهادت بكشاند.
در كنار اينها فشار سوگ پدر و گريه بسيار بر آن حضرت نيز از عواملى بود كه باعث شدت بيمارى و زوال شادابى و طراوت از خورشيد جهانافروز وجود او مىشد و بايد ستم و خشونت و مواضع ناجوانمردانهى برخى از مسلماننماها و نيز تحول ارتجاعى در سيستم سياسى و دگرگونى كارها و تغيير اوضاع و شرايط به سود ارتجاع و جاهليت را نيز از عواملى برشمرد كه فشار دردها و رنجها را هر لحظه بيشتر مىساخت و خورشيد وجود انديشمندترين و آزادهترين بانوى جهان هستى را بسوى افق مغرب پيش مىبرد.
فاطمه در يورش دژخيمان دولت غاصب به خانهاش به گونهاى ميان در و ديوار فشرده شد كه علاوه بر وارد آمدن صدمات سخت بر وجود گرانمايهاش، جنين وى نيز سقط گرديد و تازيانههاى بيدادى كه بر پيكر مطهرش فرود آمد، بدنش را مجروح و خونآلود ساخت و آثار عميقى در آن نازنينبدن برجاى نهاد. و نيز ضربات شديد ديگرى بر او وارد آمد كه جسم و جان و روح ملكوتىاش را به شدت آزرد.
آرى همهى اين امور و رويدادهاى دردناك دست به دست هم دادند و آن حضرت را به بستر بيمارى كشانده و از انجام كارهاى خويش بازداشتند.
حضرت امام حسن مجتبى عليهالسلام در يك مجلس مناظره در حضور معاويه خطاب به مغيرة بن شعبه فرمود: «تو مادرم را زده و مصدوم و مجروح ساختى، تا اينكه او بچهاش را سقط كرد...» (انت الذى ضربت فاطمة بنت رسولاللَّه صلى اللَّه عليه و آله حتى ادميتها و القت ما فى بطنها...) [8]
و حضرت امام صادق عليهالسلام با تصريح بيشتر در مورد علت بيمارى و شهادت فاطمه عليهاالسلام مىفرمايند:
و كان سبب وفاتها ان قنفذا مولى الرجل لكزها بنعل السيف بامره فاسقطت محسنا، و مرضت من ذلك مرضا شديدا.[9]
سبب شهادت فاطمه اين بود كه قنفذ (غلام خليفه دوم) با غلاف شمشير او را زده و بچهاش را كشت و مادرم از اين جهت به بستر بيمارى افتاد.
اسماء لحظهاى حضرت را به حال خود واگذاشت و بعد صدا زد و جوابى نشنيد، صدا زد اى دختر محمد مصطفى، اى دختر گرامىترين كسى كه زنان حمل او را عهدهدار شدند، اى دختر بهترين كسى كه بر روى ريگهاى زمين پاى گذارده، اى دختر كسى كه به پروردگارش به فاصله دو تير كمان و يا كمتر نزديك شد، اما جوابى نيامد چون جامه را از روى صورت حضرت برداشت، مشاهده كرد از دنيا رخت بر بسته است، خود را به روى حضرت انداخت و در حالى كه ايشان را مىبوسيد گفت: فاطمه آن هنگام كه نزد پدرت رسول خدا رفتى سلام اسماء بنت عميس را به آن حضرت برسان، آنگاه گريبان چاك زده و از خانه بيرون آمد، حسنين به او رسيده و گفتند: اسماء مادر ما كجا است؟ وى ساكت شد و جوابى نداد، آنان وارد اتاق شده ديدند حضرت دراز كشيده حسين عليهالسلام حضرت را تكان داد ديد از دنيا رفته است، فرمود: اى برادر خداوند تو را در مصيبت مادر پاداش دهد.
حسن خود را بر روى مادر انداخته و گاهى مىبوسيد و مىگفت: اى مادر با من سخن بگو پيش از آن كه روح از بدنم جدا شود، و حسين جلو آمده و پاهاى حضرت را مىبوسيد و مىگفت: اى مادر من پسرت حسينم، پيش از آنكه قلبم منفجر شود و بميرم با من صحبت كن.
اسماء به آنها گفت: اى فرزندان رسول خدا برويد نزد پدرتان على عليهالسلام او را از مرگ مادرتان خبردار كنيد، آن دو از منزل بيرون رفته و صدا مىزدند:يا محمداه يا احمداه، امروز كه مادرمان از دنيا رفت رحلت تو تجديد شد، بعد به مسجد رفته و على عليهالسلام را خبردار كردند حضرت با شنيدن خبر فوت فاطمه عليهاالسلام از هوش رفت و با پاشيدن آب بر او به هوش آمد و چنين گفت: اى دختر حضرت محمد به چه كسى تسليت بگوئيم، من هميشه به وسيله تو دلدارى داده مىشدم، بعد از تو چه كسى موجب دلدارى و تسليت من خواهد شد.
**************
پائيز1379 . فصلنامه نداي اسلام. شماره 3
چاپ مقاله (فاطمه زهرا از ولادت تا افسانه شهادت):
(برخي آگاهانه يا ناآگاهانه شهادت حضرت فاطمه زهرا (رضي الله عنها) را عنوان مي نمايند, تا از اين رهگذر مظلوميت اهل بيت پيامبر را به اثبات برسانند, غافل از اين كه جعل چنين داستاني…)!
زمستان 1379 . فصلنامه نداي اسلام. شماره 4
مصاحبه با محمد جواد حجتي كرماني:
(در روضه خواني ها مخصوصاً در ايام فاطميه, آن چه كه احساسات اهل سنت را جريحه دار مي كند… از صدا و سيما پخش نشود و در مجامع عمومي گفته نشود…)!
تابستان 1380 . فصلنامه نداي اسلام. شماره 6
گزارش خطبه هاي نماز جمعه مولوي عبد الحميد:
(آنچه امروز مطرح مي شود و يا نوشته مي شود مورد قبول ما نيست و طبق عقيده ما حضرت فاطمه در بستر خويش وفات نموده و كسي ايشان را به شهادت نرسانده است…)!
پائيز 1380 . فصلنامه نداي اسلام. شماره 7
توضيح حوزه علميه دارالعلوم زاهدان درباره مقاله (افسانه شهادت):
(حضرت فاطمه زهرا رضي الله عنها با ان كه درجه و رتبه اش از همه زنان عالم و شهدا برتر استولي رحلتش به صورت طبيعي بوده و …)!
تابستان 1381 . روزنامه آفتاب. شماره 668
چاپ مقاله محمد جواد حجتي كرماني با عنوان (ولاي علي (ع) پايه وحدت اسلامي):
(حضرت زهرا (س) پس از رحلت حضرت رسول (ص) چندان غمگين شد كه شب و روز مي گريست و چندان دلسوخته و لاغر و نحيف و به شدت بيمار شد كه پس از اندك مدتي رحلت فرمود.)!
بهار 1382 . چاپ و توزيع كتاب (وحدت و شفقت صحابه و اهل بيت)
به قلم: صالح بن عبدالله الدرويش, قاضي دادگاه عالي قطيف:
( اخيراً افسانه شهادت حضرت فاطمه را يافته اند و پر و بال مي دهند.)!
تابستان 1382 . سايت اينترنتي (Persian talk)
درج مقاله (دلايل نادرست بودن شهادت حضرت زهرا):
(براي نخستين بار در زمان صفويه داستان دروغين شهادت حضرت زهرا مطرح شد…)!
تابستان 1383 . فصلنامه نداي اسلام. شماره 18
گزارش خطبه هاي نماز جمعه مولوي عبدالحميد:
(خطيب جمعه اهل سنت زاهدان در خصوص وفات حضرت فاطمه رض الله عنها كه در چندين سال اخير تحت عنوان شهادت از آن ياد مي كنند و آن را تبليغ مي كنند, فرمودند:
عنوان كردن شهادت و تبليغ كردن آن به اين صورت نه به نفع اسلام است و نه به نفع فريقين شيعه و سني…)!
آنچه ملاحظه فرموديد, دورنمائي بود از شبهه افكني هاي معاصر درباره شهادت صديقه طاهره (س).[10]
و اما درباره موضوع اين نوشتار
برخي شبهات, هرچه لطيف تر بيان شوند, فريبنده تر و خطرناك ترند.
هم كشف و هم استخراج آن ها دشوار تر است و هم پاسخگويي به آن ها مشكل تر.
گاهي تشخيص يك شبهه در لابلاي نوشته هاي يك فرد, مستلزم آگاهي و اشراف كامل بر دستگاه فكري اوست.
پيچيده ترين شبهات, شبهاتي اند كه در قالب تحقيق و پژوهش مطرح مي شوند و ابراز كننده آن ها, از موضوع (جستجوگر كنجكاو) سخن مي راند.
اين سنخ شبهات, هيچ گاه (به طور مستقيم) به انكار يك واقعيت تاريخي رو نمي آورند؛ بلكه شگرد اصلي در طراحي آن ها اين است كه:
خواننده خود را در ترديد و تعجب فرو مي برند.
آن چه در پي خواندن اين گونه شبهات پديد مي آيد, موجي از ترديد, ابهام و شگفتي است كه در نهايت, خواننده را (ناخودآگاه) به سوي انكار سوق مي دهد.
انكاري كه روح را مي خراشد و شايد هيچ گاه بر زبان جاري نشود!!
يكي از همين شبهات, ضمن پرسش و پاسخي كه در شماره 668 از روزنامه آفتاب, به قلم محمد جواد حجتي كرماني درج گرديده, قابل مشاهده است كه متن آن بدين شرح مي باشد:
پرسش:
(در باب ظلم به حضرت زهرا (س) بعد از وفات رسول خدا (ص) چه مي گوئيد؟ علت مرگ حضرت زهرا چه بود؟)[11]
پاسخ حجتي كرماني:
(باري: در مورد وفات حضرت زهرا (س) در منابع متقدم و متاخر از جمله مناقب ابن شهر آشوب (ج 3 ص361) روضه الواعضين ابن فتال نيشابوري(ص181) منتهي الامال محدث قمي (ص99) و اعيان الشيعه سيد محسن امين عاملي (ج1 ص 319) و بسياري از منابع متقدم و متاخر ديگر واژه (وفات) به كار رفته است و بر حسب آن چه در اين گونه منابع آمده است حضرت زهرا (س) پس از رحلت رسول (ص) چندان غمگين شد كه شب و روز مي گريست و چندان دلسوخته و لاغر و نحيف و به شدت بيمار شد كه پس از اندك مدتي رحلت فرمود.
در پاره اي از كتب ناراحتي هاي مربوط به مشاجرات و درگيري هاي پس از وفات رسول خدا (ص) را هم مزيد بر علت كرده اند. اما نمي توان گفت تمام مواردي كه امروز نقل مي شود آنگونه كه آقاي محدثين پنداشته اند, متواتر و اجماعي است… شهادت يا وفات حضرت فاطمه زهرا (س) يك مقوله تاريخي است… و بزرگان شيعه هم كه رحلت آن حضرت را (وفات) ثبت كرده اند, سني نبوده اند.)!
بررسي و تبيين شبهه مندرج در روزنامه آفتاب
نكته يكم)
القا كننده شبهه, رحلت و وفات را (مرگ طبيعي)! معنا نموده و تاكيد بر آن را به منزله انكار (شهادت) دانسته است!
به عبارت ديگر, نامبرده, استفاده از واژه (وفات) درباره حضرت فاطمه زهرا (س) را مترادف با (عدم به شهادت رسيدن ايشان) مي پندارد و بر آن اصرار مي ورزد!
نكته دوم)
القا كننده شبهه, با استناد به استفاده عالمان شيعه از واژه (وفات: مرگ طبيعي!) چنين وانمود مي نمايد كه همه به كار برندگان اين واژه, قائل به (شهيد نشدن) حضرت فاطمه زهرا (س) بوده اند!
نكته سوم)
از آن جايي كه ترجمه وفات به (مرگ طبيعي) و به كار بردن آن براي اشاره به رحلت حضرت زهرا (س) از ابتكارات اهل سنت است, القا كننده شبهه براي دفع هرگونه اتهام, تصريح مي كند:
بزرگان شيعه هم كه رحلت ان حضرت را (وفات) ثبت كرده اند, سني نبوده اند!
همين تاكيد, حاكي از آن است كه وي ـ همانند سنيان ـ (وفات) و (شهادت) را در تضاد با يكديگر مي پندارد و لذا دفاع او از به كار گيري واژه (وفات: مرگ طبيعي!), در واقع كوششي پنهان براي انكار (به شهادت رسيدن حضرت فاطمه زهرا (س) مي باشد!
نكته چهارم)
القا كننده شبهه, دليل درگذشت حضرت فاطمه (س) را به غصه هاي ناشي از فقدان رسول خدا (ص) و اندوه حاصل از فراق آن حضرت (ص) محدود نموده و با (بزرگ نمايي انحصار گرايانه اي) بر آن تاكيد خاص مي ورزد!
نكته پنجم)
القا كننده شبهه, جهت حفظ وجهه علمي خود, به تاثير گذاري برخي ناراحتي هاي مربوط به مشاجرات و درگيري هاي پس از رحلت پيامبر (ص) اشاره مي كند؛ ولي به طور ضمني, وجود اين عوامل (لطمات جسماني) را انكار مي نمايد!
وي براس دستيابي به هدف خود از (سه شيوه) بهره مي برد كه به تفكيك به آن ها اشاره مي نماييم:
شيوه شناسي شبهه افكني حجتي كرماني
شيوه الف)
وي هنگامي كه مي خواهد از (وفات: مرگ طبيعي!) ـ آن هم تنها به دليل غم فراق رسول خدا (ص)ـ سخن بگويد, پس از اشاره به چند كتاب مشهور در ميان شيعيان, مي نويسد:
در بسياري از منابع متقدم و متاخر ديگر, واژه (وفات) به كار رفته است!
بدين ترتيب, عقيده به (مرگ طبيعي: شهيد نشدن) حضرت زهرا (س) را به تعداد زيادي از كتاب هاي شيعيان نسبت مي دهد و براي ديدگاه خود, طرفداران فراواني ترسيم مي نمايد!
شيوه ب)
نامبرده, تصريح به وجود (لطمات جسماني) را به (پاره اي از كتب) نسبت مي دهد و بدين وسيله، چنين وانمود مي نمايد كه:
(در اغلب و اكثر كتاب ها, هيچ اشاره اي به تاثيرگذاري (لطمات جسماني) در رحلت حضرت زهرا (س) نگرديده است!
شيوه ج)
القا كننده شبهه, پس از محكوم نمودن نقل هاي (لطمات جسماني) در درج شدن در (تعداد اندكي از كتاب ها), اين نقل ها را به شدت تضعيف نموده و به انكار تواتر آن ها مي پردازد.
به عبارت ديگر, چنين القا مي نمايد كه:
در صحت و اعتبار (عواملي: لطمات جسماني) كه تنها (پاره اي از كتب) از آن ها ياد نموده اند, شك و ترديد اساسي وجود دارد!
پی نوشتها:
1- بحارالانوار، ج 43، صص 197- 198; ج 28، ص 299; كتاب سليم (اعلمى) ج 2، ص 250 2- تاريخ طبرى 2/ 443، چاپ بيروت. 3- بحارالانوار، ج 30، صص 293- 295; الهدايةالكبرى، ص 417. 4- بحارالانوار، ج 39، صص 41- 42; معانىالاخبار، صص 205- 207. 5ـ كشفالغمه، ج 2، ص 82. 6- «قبضه اللَّه قبضة رأفة و اختيار رغبة بمحمد عن تعب هذه الدار موضوعا عنه اعباء الأوزار محفوفا بالملائكة الأبرار و رضوان الرب الغفار و جوار الملك الجبار». 7- نهجالحياة/ ح 118/ ص 204 8- احتجاج طبرسى، ج 1، ص 414- بحارالانوار، ج 43، صص 197، ح 28- سفينة، ج 2، ص 339. 9- عوالم، ج 11، ص 504- بحار، ج 43، ص 170، ح 11. 10- جهت رعايت امانت داري, متن شبهات را بدون ويراستاري نقل نموده ايم. 11- متن اصلي اين پرسش مربوط به مقاله جناب آقاي جواد محدثين در شماره 377 روزنامه جام جم مي باشد كه با اشاره ضمني به افكار و انديشه هاي انحرافي محمد جواد حجتي كرماني, در مقام مناظره, از وي سوال كرده بود: (اساساً علت درگذشت آن حضرت چه بود؟ آيا مرگ طبيعي بود؟) پرسش و پاسخ فوق (به قلم محمد جواد حجتي كرماني, مندرج در روزنامه آفتاب) در واقع, در جهت پاسخگويي به اين سوال نگاشته شده است. 12- الگو, اسوه, پيشوا. 13- چاپ: داراالملاك. 14- ( و برخي حوادث- از آن دسته كه به صورت يقيني و قطعي بر ما ثابت نشده است- وجود دارد كه من با آن ها مخالفت كردم. همانند مساله تحقق آتش زدن خانه, شكستن پهلو, فرو انداختن جنين و سيلي زدن بر گونه آن بانو و كتك زدن وي…)!